تبليغاتX
شعر

شعر
آخرين مطالب

آخرین نوشته‌ی سهراب سپهری

اتاق آبی عنوان آخرین نوشته‌ی سهراب سپهری

اتاق آبی. عنوان آخرین نوشته‌ی سهراب سپهری (1307-1359)، شاعرنوپرداز و نقاش ایرانی که در 1369 منتشر شد. این کتاب که در واپسین سال‌های زندگی سپهری نوشته شده و پس از مرگ وی به چاپ رسیده است، دارای سه بخش مستقل به نام‌های "اطاق آبی"، "معلم نقاشی ما" و "گفت و گو با استاد"، مربوط به سه دوره‌ی کودکی، نوجوانی و میانسالی اوست.

"اطاق آبی"، یگانه بخشی است که تاریخ نگارش آن (5 آبان 1355) مشخص است و آن توصیف اطاقی است در انتهای باغ خانه‌ای که سپهری، ضمن توصیف دقیق اطاق، آن را مکانی نمادین و تحت تاثیر اساطیر بودایی و هندویی، نمونه‌ی کوچک کیهان می‌داند و از درک جنین شباهت‌هایی لذت می‌برد. غالب عناصر نمادینی که در این نوشته به کار رفته در آثار شعری نویسنده نیز جایگاه ویژه‌ای دارد؛ از جمله استفاده از رنگ‌هایی چون آبی و زرد و سپید و شرح معنای تمثیلی آن‌ها، حضور مار، جانور اساطیری گوناگون و بیان رابطه‌ی مار و آب و باروری منجر می‌گردد. در بخشی از این نوشته، تاثیر آیین دائورا می‌بینیم. سپهری در جای دیگر، تحت تأثیر دین هندوبودایی، مار را «ماند الا» می‌پندارد. معماری اطاق آبی این گونه وصف می‌شود: «کف آن مربع شکل و طاق ضربی آن مدور بوده» که یادآور «خانه‌ی تقویم» می‌گردد. در نظر نویسنده، مربع نماد زمین و دایره نماد آسمان است و بدین سان، اطاق آبی فضایی مقدس است.

در بخش دوم کتاب، «معلم نقاشی ما» ، نارسایی‌ها و کاستی‌های نظام آموزشی بیان می‌شود. سپهری در این جا با مرور خاطرات دوران مدرسه، کلاس درس و معلم و کتاب‌های درسی را با زبانی ساده و طنز گونه نقد می‌کند. کلاس درس فضایی سرد و خشک و با طبیعت بیرون بیگانه بود. چنین فضای سرد و بی روحی، کودکان را دل زده و یادگیری آن‌ها را مشکل می‌کرد. شخصیت آموزگاران، این آدم‌های بی عاطفه و ناآشنا با دنیای کودکان، با چوب و فلک کامل می‌شد. آموزگاران و شاگردان در دو دنیای متفاوت به سر می‌بردند و در هیج نقطه‌ای با هم تلاقی نمی‌کردند. کتاب‌های درسی، آلبوم‌های پریشان از کلمات و مفاهیم بودند که با یکدیگر و زندگی روزمره نمی‌توانستند پیوندی منطقی داشته باشند. شاگردان، این موجودات معصوم، چون کیسه زباله‌ای بودند که درس‌ها در آن‌ها خالی می‌شد. سپهری نیز، مانند دیگر کودکان از مدرسه و کلاس درس و معلمان بیزار و گریزان بود و نقاشی را بهترین پناهگاه خود می‌دانست. اما چون مدرسه‌ی آن روزگار، برای تخلیل و ابتکار و هنر، جایی باقی نمی‌گذاشت، همین علاقه سبب تنبیه در آموزش و پرورش روم و یونان قدیم و بیان آرای نظریات پلوتارک و ارسطومی پردازد. از سوی دیگر، آن را در عرفان اسلامی و مکاتب هندوبودایی مشرق زمین می‌جوید. در تصوف، رابطه‌ی مرید استوار است و مراد می‌تواند مرید را تأدیب کند. اما تنبیه کودک هرگز از این مقوله نیست. در چنین وضعیتی، بی گمان، ساعت خطاطی از ساعات خوب به شمار می‌آید؛ لیکن با ختم دوره‌ی دبستان، خط و خوشنویسی هم به فراموشی سپرده می‌شود. سپهری استفاده از خودکار و خود نویس را به جای قلم و قلمدان، در بی اعتباری خط و خطاطی مؤثر می‌داند. او به خصلت‌های عارفانه و سنت‌ها و ارزش‌های گذشته کاملاً وفادار است؛ چنان که این را در اشعارش نیز مشاهده می‌کنیم.

پس از دوره‌ی دبستان، سال‌های دبیرستان آغاز می‌شود. هر چند ظواهر امر تغییر می‌کند، عناصر تعلیم و کاستی‌های آن پا برجاست. علاقه‌ی نویسنده به نقاشی سبب می‌شود که در این دوره با علاقه‌ای وافر در کلاش نقاشی شرکت کند؛ گویی معلم نقاشی با معلمان دیگر تفاوت دارد.
دربخش سوم، «گفت وگو با استاد»، دیدگاه‌های نویسنده درباره‌ی مکاتب نقاشی، تاریخچه‌ی نقاشی در ایران و ویژگی‌های هنر شرق و غرب و تفاوت‌های آن‌ها بیان می‌شود. این بخش در حقیقت، دنباله‌ی سیر فکری سپهری در مجموعه‌ی هشت کتاب است و تاثیر و نفوذ آیین و اعتقادات شرق و مکاتب هند در آن کاملاً آشکار است. او در این بخش که ناتمام مانده، با پرسش‌هایی از استاد فرانسوی خود به توصیف هنر شرق و تفاوت آن با هنر غرب می‌پردازد و به چند ویژگی هنر شرق اشاره می‌کند: 1) وجود قرینه‌نگاری و تکرار نقش که در معماری خانه‌ها، باغ‌های ایرانی، مساجد، منبت‌کاری، قلم‌زنی، خاتم کاری و تذهیب، نقاشی، قالی بافی، مینیاتور و حتی شعر دیده می‌شود. اما قرینه‌سازی درشعر به صورت قرینه‌سازی مفهومی است.2) یکسان نگری تصویرگر در پرده‌ی نقاشی شرق؛ حال آن که در هنر غرب، برای صورتگر، مسئله‌ی سنجش و اختیار پیش می‌آید و دیدگان تماشاگر به جهتی خاص هدایت می‌شود. در نتیجه، بخش‌های دیگر پرده از چشم می‌افتد.

بخش‌های سه گانه‌ی اطاق آبی، از نظر شیوه‌ی نگارش، یکدست نیست. در واقع نویسنده فرصت نیافت تا زبان آن‌ها را که ظاهرا در چند دوره از عمر نویسنده پدید آمده بودند، هماهنگ سازد. این کتاب با نمونه‌ای از دست نوشته‌های نویسنده و چند طرح و عکس وی آراسته شده است
.

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 11:49 ] [ ]

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 11:27 ] [ ]
 

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 11:23 ] [ ]

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 11:21 ] [ ]
مي تازي، همزاد عصيان

به شكار ستاره ها رهسپاري،

دستانت از درخشش تير و كمان سرشار.

اينجا كه من هستم

آسمان، خوشه كهكشان مي آويزد،

كو چشمي آرزومند؟


با ترس و شيفتگي، در بركه فيروزه گون، گل هاي سپيد مي كني

و هر آن، به مار سياهي مي نگري، گلچين بي تاب!

و اينجا - افسانه نمي گويم -

نيش مار، نوشابه گل ازمغان آورد.


بيداري ات را جادو مي زند،

سيب باغ ترا پنجه ديوي مي ربايد.

و - قصه نمي پردازم -

در باغستان من، شاخه بارور خم مي شود،

بي نيازي دست ها پاسخ مي دهد.

در بيشه تو، آهو سر مي كشد، به صدايي مي رمد.


در جنگل من، از درندگي نام و نشان نيست.

در سايه - آفتاب ديارت، قصه « خير و شر » مي شنوي.

من شكفتن ها را مي شنوم.

و جويبار از آن سوي زمان مي گذرد.


تو در راهي.

من رسيده ام.


اندوهي در چشمانت نشست، رهرو نازك دل!

ميان ما راه درازي نيست: لرزش يك برگ

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 11:2 ] [ ]

ميان اين سنگ و آفتاب، پژمردگي افسانه شد.

درخت، نقشي در ابديت ريخت.

انگشتانم برنده ترين خار را مي نوازد.

لبانم ره پرتوي شوكران لبخند مي زند.

- اين تو بودي كه هر وزشي،

هديه اي ناشناس به دامنت مي ريخت؟

- و اينك هر هديه ابديتي است.

- اين تو بودي كه طرح عطش را بر سنگ نهفته ترين

چشمه كشيدي؟

- و اينك چشمه نزديك، نقش عطش در خود مي شكند.

- گفتي نهال از طوفان مي هراسد.

- و اينك بباليد، نو رسته ترين نهالان !

كه تهاجم بر باد رفت.

- سياه ترين ماران مي رقصند.

- و برهنه شويد، زيباترين پيكرها!

كه گزيدن نوازش شد
[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 11:1 ] [ ]

نمونه ای از شعر سهراب سپهری از مجموعه "حجم سبز"

 به باغ هم‌سفران

 صدا کن مرا

 صدای تو خوب است.

 صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

 ***

کسی نیست،

 بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

 میان دو دیدار قسمت کنیم.

 بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

 بیا زودتر چیزها را ببینیم.

 ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض

 زمان را به گردی بدل می‌کنند.

 بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.

 بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

 ***

 مرا گرم کن

 (و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

 و باران تندی گرفت

 و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،

 اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

 ***

 در این کوچه‌هایی که تاریک هستند

 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.

 من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.

 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

 مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.

 مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

 اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.

 و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.

 و آن وقت

 حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.

 حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.

 بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

 در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت

 قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.

 بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.

 چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

 چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

 ***

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 10:59 ] [ ]

سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:

 در عالم خیال به چشم آمدم پدر

 کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

سهراب سپهری در 15 مهر ماه 1307 در شهر کاشان به دنیا آمد. پدرش اسدالله سپهری کارمند اداره پست و تلگراف بود و هنگامی که سهراب نوجوان بود پدرش از دو پا فلج شد. با این حال به هنر و ادب علاقه ای وافر داشت. نقاشی می کرد، تار می ساخت و خط خوبی هم داشت.

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی از پدرش یاد کرده است (خیال پدر) یکسال بعد از مرگ او سروده است:

 در عالم خیال به چشم آمدم پدر

 کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

 دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر

 یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود

مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.

 دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید.

دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر

 یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود

 مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی سهراب را به عهده گرفت و سپهری او را بسیار دوست می داشت.

 دوره کودکی سپهری در کاشان گذشت. سهراب دوره شش ساله ابتدایی را در دبستان خیام این شهر گذرانید.

سپهری دانش آموزی منظم و درس خوان بود و درس ادبیات را دوست داشت و به خوش نویسی علاقه مند بود.

 سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، یک روز که به علت بیماری در خانه مانده و به مدرسه نرفته بود با ذهن کودکانه اش نوشت:

 ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان

 نکردم هیچ یادی از دبستان

 ز درد دل شب و روزم گرفتار

 ندارم من دمی از درد آرام

 در مهرماه 1319 سپهری به دوره دبیرستان قدم گذارد و در خرداد ماه 1326 آن را به پایان رساند.

 سهراب از سال چهارم دبیرستان به دانش سرا رفت و در آذر ماه 1325 یعنی اندکی بیش از یک سال بعد از به پایان رساندن دوره دو ساله دانش سرای مقدماتی به استخدام اداره فرهنگ کاشان (اداره آموزش و پرورش) در آمد و تا شهریور 1327 در این اداره ماند.

 در این هنگام در امتحانات ادبیات شرکت کرد و دیپلم کامل دوره دبیرستان را نیز گرفت.

 سال بعد او به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران رفت. وقتی که در این دانشکده بود، نخستین دفتر شعرهایش را چاپ کرد و مشفق کاشانی با دیدن شعرهای سپهری پیش بینی کرد که او در آینده آثار ارزشمندی به ادبیات ایران هدیه خواهد داد.

 اولین کتاب سپهری با نام "مرگ رنگ" در تهران منتشر شد که به سبک نیما یوشیج بود.

 سپهری دومین مجموعه شعر خود را با نام "زندگی خواب ها" در سال 1332 سرود و در همین سال بود که دوره لیسانس نقاشی را در دانشکده هنرهای زیبا با رتبه اول و دریافت نشان اول علمی به پایان رساند.

از سال 1332 به بعد، زندگی سپهری در گشت و گذار و مطالعه نقاشی و حکاکی در پاریس، رم و هند و شرکت در نمایشگاه ها و آموختن و تدریس نقاشی گذشت، تا جایی که بعضی او را "شاعری نقاش" خوانده اند و بعضی دیگر "نقاشی شاعر".

 سهراب در سال 1337 دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق انده" را آماده چاپ کرد ولی موفق به چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 این دو کتاب به انضمام "زندگی خواب ها" زیر عنوان "آوار کتاب" منتشر شد.

 در این کتاب می توان به جلوه های زبان خاص سپهری برخورد کرد و همچنین شور و شوق آمیختگی با طبیعت را _که در شعرهای بعدی کاملاً واضح می شود _ بیشتر دید.

 در "شرق اندوه" سپهری از هر نظر تحت تاثیر غزلیات مولوی است و شعرهای این مجموعه همه شادمانه و شورانگیزند.

 دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" پنجمین و ششمین کتاب های او هستند.

 شهرت سپهری از سال 1344 و با انتشار شعر بلند "صدای پای آب" آغاز شد. در "صدای پای آب" است که محتوای ویژه ی شعر سپهری فرمش را می یابد. فرم و محتوای شعر سپهری، از "صدای پای آب" به بعد به هماهنگی می رسند.

 "صدای پای آب"، کنایه از صدای پای مسافری در سفر زندگی است.

 این شعر که روز به روز بر شهرت و محبوبیت او افزود، اولین بار در فصلنامه ی آرش در آبان همان سال منتشر شد.

 سپهری که تمام عمرش را به دور از جنجال روزنامه ها و مجلات و فقط با دوستان اندک و تنهایی خود می زیست و بدین سبب از طرف نشریات جدی گرفته نشده بود، در سال 1345 با انتشار شعر بلند "مسافر" که یکی از درخشان ترین شعرهای فارسی است، بزرگی و شاعری اش را بر نشریات تحمیل کرد.

 "مسافر" تأمل و سیر و سفر شاعر است در فلسفه ی زندگی.

 "جحم سبز" هفتمین مجموعه شعری سپهری و کامل ترین آنها است.

 "حجم سبز" پایان آخرین جستجوی های سپهری در شعر "مسافر" اوست. گویی پاسخ همه پرسش ها را یافته و به همه حقایق رسیده است.

 شاعر دیگر منتظر مژده دهندگان نمی ماند بلکه خود قصد می کند که بیاید و پیام آورد: روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد ...

 هشتمین و آخرین مجموعه شعری سهراب سپهری "ما هیچ، ما نگاه" است.

 در این کتاب بر خلاف مجموعه"حجم سبز" و دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" شاعر روی به یأس دارد. اما یأسی که جز از حوزه ذهن رنگین سپهری بیرون نمی تراود.

 سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در "هشت کتاب" گرد آورد.

 "هشت کتاب" نموداری تمام از سیر معنوی شاعر جویای حقیقت است، از اعتراضات سیاسی تا شور جست و جو و ره سپردن در عرفانی زمینی.

 "هشت کتاب" یکی از اثر گذارترین و محبوب ترین مچموعه ها، در تاریخ شعر نو ایران است.

 سپهری در سال 1357 به بیماری سرطان خون مبتلا شد و در سال 1358 برای درمان به انگلستان رفت، اما بیماری بسیار پیشرفت کرده بود و سرانجام در اول اردیبهشت ماه 1359 ، سهراب سپهری به ابدیت پیوست.

 نخست قرار بود که طبق خواست خودش او را در روستای"گلستانه" به خاک بسپارند، اما به پیشنهاد یکی از دوستانش برای اینکه طغیان رود، مزارش را از بین نبرد او را در صحن "امامزاده سلطان علی" دهستان مشهد اردهال به خاک سپردند.

[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 10:55 ] [ ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آرشيو مطالب
امکانات وب
بک لینک فا